آرتین کوچولو
آرتین کوچولو
تو عشق مامانی
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

سلام پسرکوچولوی نازم تقریبا ازتولدت ببعد نیومدم برات وبلاگتو اپدیت کنم  باور کن اصلا وقت نمیشه بلاخره امروز با بابایی رفتی ددر و منم وقتو غنیمت شمردم زود بریم سر اصل مطلب

یه ماه بعد تولدت از پوشک گرفتمت و راحت شدیم هردومون توکه بشدت از پوشک بدت میومد و هرسری با چه مصاعبی پات میکردم خلاصه که در عرض یه ماه این پروژه هم تموم شد البته خودن خیلی اماده بودی و زود زود راه افتادی ناگفته نماند که گاهیم یادت میرفت و روفرش کلی خرابکاری ها کردی

10بهمن سالگرد عقد من و بابا جون بود که باوجود شما که خیلی بهونه گیری میکردی بلاخره یه کیک و یه ژله تونستم درست کنم اما چه کیکی همش خامه اش اب میشد و تو نمیذاشتی من درست بهش برسم بلاخره شبش بابا فرهادو غافلگیر کردیمو یه جشن 5نفره بهمراه دایی علی و مادرجون  گرفتیم خیلی هم خوش گذشت

 

 

ازاینکه چقد دریارو دوست داری هرچی بگم کم گفتم

هرفرصتی پیش بیاد میبرمت تا حسابی اب بازی کنی و چقدم کیف میکنی مادرجونم خیلی  تورو میبرد ددر و اب بازی

23اسفند تولد دایی علی بود و اونا فرداش مسافر بودن تا برن تهران برای مراسم خواستگاری دای دایی جون

دوست داشتم براش یه تولد خوب بگیریم و یه کیک خوشزه درست کنم اما موادی که لازم داشتمو هیچکس بدستم نرسوند منم توخونه دست تنها با شما فقط رسیدم کیک رو بپزم و از بدقئلی دایی علی خیلی ناراحت بودم که موادو بهم نرسونده و درنتیجه یه کیک براش درست کردم که بهش بگم هنوز کوچولویی و رو قولات حسابی نیست گرچه بماند چه قد خندیدیم و خیلی خوش گذشت دوستای دایی هم اومدن و هرکی کیک رو میدید غش میکرد ازخنده و نفری یه عکس یادگاری باهاش میکرفتن میگفت کیک تولد علی کوچولو

چندروز قبل عید عمه جون برات دوتا عروسک فرستاد که یکیشو خیلی دوسنت داری و تا جایی که بتونی توخونه کنارت راه میبریش

فعلا عروسک محبوبت این اقا خرسی شده

 

عزیز دلم شب سال تحویل شما نتونستی بیداربمونی و منو بابایی باهم جشن گرفتیم شمارو اولین حموم عیدت بردم و چقدم بازی کردی خدا میدونه

اما متاسفانه علاعم سرماخوردگی رو داشتی و بعد صبح اول عید حسابی مریض شدی و افتادی تا یه هفته حالت بد بود و من بخاطرتو هیچ جایی نرفتم ازخونه همش تب داشتی

 

 

اینم چندتا عکس از توی شیرینم



[موضوع : ]
[ شنبه 22 فروردين 1394 ] [ 17:45 ] [ مرمر ]

عشق من چند روزه میخوام پست تولدت رو بذارم اما متاسفانه اصلا وقت نکردم تا امروز

تولد شما 7 دیماهه اما ازاونجا که  انفولازای شدید گرفته بودی من حدود دوهفته دیرتر گرفتم و 5شنبه 18دیماه مصادف با ولادت پیامبر جشن شما رو گرفتم اوال ازهمه بگم چون تولدت نزدیکه کریسمکس بود تمتو کریسمس انتخاب کردم خیلی هم ناز شد

طراحی و چاپ تم رو به دوست گلم میلانادادم که سرموقع برام فرستادم اما تصمیم گرفتم همه کارای تولدتو امسال خودم انجام بدم از کیک و غذا و همه چیز

از 3روز قبل شروع کردم و چیزمیزارو درستیدن تا نتیجه که میبینی عشق من

کیک تولدت که شب اخر خیلی خستم کردniniweblog.comniniweblog.comمتاسفانه میز ناهارخوری بزرگ ندارم و رو اوپن چیدم همه چیو میزمیوه و تنقلات

این بیسکویتای ناناسی رو هم  خودم پختم و تزیین کردم

niniweblog.comمیط شام که شامل کیک مرغ . پیتزا قیفی.سالاد الویه.دسربستنی لبو.دسرکاسترد بودniniweblog.comاینم کیکت که دوطبقه درست کردم و خدامیدونه چقدشب اخر خستم کرد متاسفانه تو چابهار نه شکلات سفید و نه خامه قنادی نیافتم و مجبور شدم کیکتو شکلاتی بدرستم عشقم

 

مهمونامون هم خاله اسما و منیره بودن که کادو برات یه پتوی خوشگل اوردن

خاله بهاره اسکوتر و ادم اهنی

خاله شیما تام سخنگو

خاله هاجر تاپ و شورت ناناز

خاله مینا یه بلوز خوشگل

خاله سمیتا ماشین کنترلی

مادرجونم هزینه اتلیه

پدرجون لگوی خانه بازی

منو بابافرهادم 500تومن  پول که توحسابت ریخیتم و



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 18 دی 1393 ] [ 10:44 ] [ مرمر ]

عزیزدلم شمندهکه بعضی پستارئ دیرترنوشتم راستش اصلا باوجود شما وقت نمیکنم

امسال دومین یلدات بود عزیزم و مث پارسال متاسفانه مریض بودی و منم دست تنها کارزیادی ازم برنمیومد انجام بدم بابا فرهادم تا ده شب سرکار بود و اینظور شد که یه مختصر براخودمون شب نشینی کردیم

وقتی داشتم لباسمو عوض میکردم دیدم رژلبمو برداشتی و خودتو لحاف تختو حسابی ارایش کردیغمگین

خیلی گشنه بودی و قبل اینکه میزو بچینم شما شروع کردی به خوردن

کوچولوی شیرین من امیدوارم صد شب یلدا تو زنده باشی

گرمای خونمونی عشق و امیدمنی



[موضوع : ]
[ دوشنبه 1 دی 1393 ] [ 21:32 ] [ مرمر ]

یکماه مونده به تولدت تصمیم گرفتم از شیربگیرکن با مخافت بابا فرهاد و مامان خودم روبرو شدم اما واقعا دیگه نمیتونستم تحمل کنم غذا نخوردنات رو

فقط  خئدتئ باشی سیرمیکردی و روز به روز ضعیفتر میشدی چسب زخم زدم و وعده هاتو هی کم میکردم اول صبحا بعد عصرها بعد خواب ظهر درنهایت خواب شب

گفتم اووف شده و تو انقد مهربون بودی و که قبول کردی خیلی خیلی برای خواب وابسته بودی و اولین شبی که قط کردم بابا فرهاد رفته بئد مسافرت چندروزه و من منتظرجیغ و فریادت بودم تا ساعت 3صبح بازی کردی و اخر غش کردی

ساعت 7صبح بیدارشدی و گفتی جی جی گفتم اووف شده و یه لیوان اب دادم خوردی و خوابیدی بوس بیقراریت همین بود عزیزم باورم نمیشه اونهمه وابستگی چی شد انقد شیرمیخوردی که صدای همه درومده بود بعد با یه ارامش عجیب خودتو کندی شبا الان راحت میخوابی و خوابت سنگین شده غذاخوردنت عالی شده و تو این یه ماه 500گرم اضافه کردی عزیزم

دیگه مرد من شدی

وقتی با عروسکات شوخیت میگیره



[موضوع : ]
[ سه شنبه 11 آذر 1393 ] [ 15:47 ] [ مرمر ]

عزیز دلم چندبار اومدم بارت نوشتم و اینترنتم قظ شد ئ همه نوشته هام پرید تصمیم گرفتم اول عکس اتلیه اتو که قولشو خیلی وقته داده بودم بذارم

 

 

با اینکه سراتلیه رفتن منو اذیت کردی و مجبور شدم یه بار وقت بگیرم اماانصافا عکسای قشنگی شدن و دوسشون دارم عزیزدلم

 



[موضوع : ]
[ جمعه 30 آبان 1393 ] [ 11:09 ] [ مرمر ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ سه شنبه 22 مهر 1393 ] [ 12:34 ] [ مرمر ]

عزیز دلممممممممم 20 مهر تولد من بود و بابایی امسال واقعا سورپرایزم کرد رفته بود برام کیک خریده بود و خواهرم و شوهرش رو برای ناهار خونه مامانم دعوت کرد و  یه تولد بیادموندنی برام گرفت که خیلی خیلی ارزش داشت برم

عشق خوبم واقعا دوست دارم و ممنونتم بخاطراینهمه مهربونی

ناهار جوجه کباب سفارش داده بود  و تو ازهمه بیشتر باعشق میخوردی

بعد کیک بریدن هم از طرف خودش یه کادو و از طرف توهم یه کادو داد که همه خوششون اومده بود ازاین کارش

منم کلی باهاتون عکس گرفتم اما متاسفانه چون حجاب ندارم نمیشه اینجا بذارم

عزیزدلم بابایی مهربون به اون جشن اکتفا نکرد و فرداش منو تو رو خاله هنگامه و مادرجون و پدرجونو دعوت کرد رستوران ارم شاندیز و دیگه خوشی و کاملللللللللل کرد ایشالله همیشه سایش رو سرمون باااشه

عکسای اونروز و میذارم که خیلی خوش گذشت

راستی مانتویی که تو عکس تنمه همون کادویی هست که بابایی ازطرف شمابهم داد

 

مامانیت شده 25 سالهههههههههههههه



[موضوع : ]
[ 20 مهر 1393 ] [ 12:32 ] [ مرمر ]

از روزیکه بابا فرهاد اومد مشهد به منو شما یه جور دیگه خووووووووووووووش گذشت هرچی بگم کم گفتم

یه روز بابایی طرفای خیابون دانشگاه کارداشت و منم دیدم حوصلم سرمیره باهاش رفتم اما منوشما رفتیم فرهنگسرا نشستیم تا بابایی بیاد و انقد اونجا با مرغابیا بازی کردی و کیف کردی

 

اینجا شهرطوسه که  از یه لحظه غفلت من استفاده کزدی و دیدم کلا خیس اب شدی مجبورشدم لختت کنم تا خشک شی و خودتم چه کیفی کردی بماند بلاچه

اینم تولدروژین جون که بخاطر منو شما یکم عقب انداختش



[موضوع : ]
[ جمعه 28 شهريور 1393 ] [ 12:00 ] [ مرمر ]

نمیدونم چرا وقتی یه سری عکس میذارم یهو نی نی وبلاگم قاط میزنه و باز هرچی نوشته بودم پرید

جوجووکوچولو ما رفته بودبم مشهد که برای همیشه بمونیم اما چون یه سری کارای بابا جورنشد باابایی اومد مشهد و یه دوهفته پیشمون موند و منم تصمیم گرفتم همراش برگردیم تا هروقتکارهاجورشد همه باهم باشیم

اول عکس پارک و شهربازیایی که رفتیم و میذارم برات

 اینجا براخودت توی پارک دوست پیدا کرده بودی

اینجا یه نی نی شما رو هول داد و افتادی زمینو صورت ماهت زخمی شد و خدامیدونه چقد گریه کردی

 

اینجا با ابولفضل که یه قرار نی نی سایتی بود و من با مامانش دوست بودم داشتیم

 

کلوپ پاندا رو خیلی دوست داشنتی و اکثر اخر هفته میرفتیم اونحا

چندباری پروما رفتیم و نزدیکای اومذنمون به چابهار همراه بابا فرهاد رفتیم سرزمین عجایب بالای الماس شرق و انقد شما اونجا بازی کردی که همونجتپا خوابت برد

 



[موضوع : ]
[ شنبه 1 شهريور 1393 ] [ 11:39 ] [ مرمر ]

کوچولوی شیرین من حدودا دوماه بودکه سرکاربرگشتم

اما توبیطاقت شده بودی همش بهم میچسبیدی و کریه میکردی زمان باهم بودنمون کم شده بود و بزرگترین مشکل نگهداری تو زمانیکه من نبودم بود

اول دایی خیلی کمک کردبعد بابا و بعدشم چندروزی فرستادمت مهدکودک تا به این نتیجه رسیدم نمیشه

حقوق خوب فرصت شغلی عالی همه چی خوب بود جزحال تو

همه گفتن عیب نداره این دورانم زود میگذره بزرگ شه یادشم نمیاد که چطوربزرگ شده اما من نتونستم باخودم کناربیام

درگیر بودم اساسی بین رفتن یا نرفتن تا بابایی توروازمهدکودک اورد خونه دیدم رنگ و روت زرد شده

گفتم چی شده گفت وقتی دنبالت اومده داشتی از گریه هلاک میشدی با مستخدم تنها بودی و مربیا همه براخودشون رفته بودن خونه

تب کردی اسهال شدی از من یه لحظه جدانشدی معلوم بود اونجا باهات دعوا کردن

انقد ناراحت بودم که شب نخوابیدم

صبح بیدارشدم زنگ زدم به ریسسم گفتم استعفا میدم تعجب کرد گفت نه قبول نمکبنم گفتم ازپسرم که مهمترچیزی نیست نمیتونم ادامه بدم و این شد که مامان باز خونه نشین شد

بعدچندروز بابایی مارو فرستاد مشهد

رفتیم و دوماه و نیم موندیم حسابی برای روحیه من و شما عالی بود خیلی احتیاج داشتم

حالا هم قراره که اول تابستون سال بعد برا همیشه اسباب کشی کنیم بریم

یه عالمه عکس از مشهد دارم که میذارم برات

یه شب با خاله فاطمه و الهه رفتیم پاساژ گردی اما انقد بداخلاقی کردی و بیحوصلگی کردی به یه ساعت نشد برگشتیم خونه

اینم یه عکس سه نفره با خاله الهه و فاطمه ببین چقد بداخلاقی که توعکسم معلومه

بعدش که بهت قول دادم بریم تاپ تاپ خوشحال شدی و ابنجا بهم میخندی و میگی تی(یعنی بریم به زبون خودت)

یع روز جشنواره کودکانه تو پارک ملت برگذار شد و من بردمت و کلی بازی کردی و نقاشی کردی و کیف کردی

بقیه عکسارو خبراهارو تو پست بعد میذارم



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 12:45 ] [ مرمر ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پسرخوبم شما تو هفته 35بارداری من 7دیماه ساعت 11شب با وزن 2.500و قد 44سانت هفت ماهه بدنیا اومدی و شکر خدای مهربون تو دستگاه هم نرفتی اسمتو گذاشتیم آرتین یعنی پاک و مقدس از نطرتاریخی هم یعنی هفتمین پادشاه ماد تو شیرینترین اتفاق زندگیمی دوست دارم کوچولوی من
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 10
بازدید دیروز : 26
بازدید هفته گذشته : 206
کل بازدید : 129855
امکانات وب
گالری تصاویر